معرفی وبلاگ
دسته
لینکدونی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 3349008
تعداد نوشته ها : 11235
تعداد نظرات : 345
Rss
طراح قالب
مهدي يوسفي

براي پي‌بردن به ريشه‌هاي اوليه روان‌شناسي شناختي بايد با 2 رويكرد اصلي پيرامون درك ذهن انسان آشنا شد:

رويكرد فلسفي: رويكردي كه تلاش مي‌كند ماهيت جهان و ابعاد مختلف آن را واكاوي كند و در اين مسير بر درون‌نگري (introspection) بيش از هر چيز ديگر تاكيد مي‌كند.
رويكرد فيزيولوژيكي: اين رويكرد از طريق روش‌هاي تجربي (empirical) درصدد مطالعه علمي كاركردهاي موجودات زنده است.
به لحاظ تاريخي نزاع ميان افلاطون و ارسطو در واقع تقابل ميان عقل‌گرايي و تجربه‌گرايي بود. افلاطون راه كسب دانش را در تحصيل عقلاني و استدلال جستجو مي‌كرد در حالي كه ارسطو معتقد بود دانش تنها از طريق شواهد تجربي حاصل مي‌شود.
در قرون وسطي، سيطره ديدگاه ارسطو كاملا آشكار شد. در قرن 17 تقابل ميان عقل‌گرايي و تجربه‌گرايي يونان باستان دوباره توسط دكارت و جان لاك مطرح شد. در قرن 18 فيلسوف آلماني ايمانوئل كانت سنتز عقل‌گرايي و تجربه‌گرايي را مطرح و بيان كرد كه انسان در جستجوي حقيقت به هر دو رويكرد نيازمند است.
با شروع دوران روان‌شناسي علمي، روان‌شناسي شناختي وارد مرحله جديدي شد. در يك سو پيروان مكتب ساختارگرايي قرار داشتند كه به دنبال درك ساختار ذهن و تجزيه ادراكات ذهني به اجزاي تشكيل‌دهنده آنها بودند و در سوي ديگر پيروان كاركردگرايي قرار داشتند كه بر فرآيند انديشه و نه محتواي آن تمركز مي‌كردند.
از ساختارگرايان معروف مي‌توان به ويلهلم وونت و ادوارد تيچنر اشاره كرد. مباحثه و نزاع علمي ميان پيروان اين دو رويكرد از آن جهت اهميت دارد كه به عنوان نخستين احتجاج در تاريخ روان‌شناسي نوين به حساب مي‌آيد. براي فهم محل نزاع ميان پيروان اين دو رويكرد ذكر اين نكته ضروري است كه ساختارگرايان به دنبال بررسي محتويات اصلي (ساختارهاي) ذهن انسان بودند در حالي كه كاركردگرايان مطالعه فرآيند چگونگي عملكرد ذهن و نه محتويات آن را در كانون توجه قرار داده بودند.
كاركردگرايي در نهايت به عملگرايي (Pragmatism) منجر شد كه در آن اعتبار دانش به مفيد بودن آن در نظر گرفته مي‌شد. براي نمونه عملگرايان از آن جهت به مقولاتي همچون يادگيري و حافظه اهميت مي‌دادند كه به نقش اين عوامل در بهبود عملكرد كودكان در مدرسه آگاه بودند. ويليام جيمز و جان ديويي، 2 چهره برجسته در عملگرايي به حساب مي‌آيند.
علاوه بر 2 مكتب ساختارگرايي و كاركردگرايي مكاتب ديگري نيز پديد آمدند كه به پيدايش روان‌شناسي شناختي كمك شاياني كردند. در ادامه اين مقاله به طور گذرا به اين مكاتب اشاره مي‌كنيم:
تداعي‌گرايي (associationism): اين مكتب به بررسي اين مساله مي‌پردازد كه چگونه تداعي رويدادها و ايده‌ها در ذهن موجب يادگيري مي‌شوند. عواملي همچون مجاورت (Contiguity)، شباهت (Similarity) و تضاد (Contrast) مي‌تواند موجب تداعي شود. هرمان ابينگهاوس به عنوان نخستين آزمايشگري در نظر گرفته مي‌شود كه در اواخر قرن 19 به تدوين اصول تداعي‌گرايي پرداخته است.
ابينگهاوس به بررسي فرآيند يادگيري پرداخت و به اين نتيجه رسيد كه تكرار فراوان موجب تثبيت بيشتر تداعي‌هاي ذهني در حافظه مي‌شود.
ادوارد لي ثورنداك ازجمله تداعي‌گرايان با نفوذ نيز قانون اثر (effect of Law) را مطرح كرد. مطابق اين قانون "هر محركي در طول زمان به توليد پاسخ خاصي گرايش پيدا مي‌كند، اگر موجود زنده براي آن پاسخ پاداش دريافت كند. " استرنبرگ، 1387 ص 26.
به همين دليل ثورنداك عامل اصلي شكل‌گيري تداعي‌ها را "رضايت " مي‌دانست. براي فهم "قانون اثر " به اين مثال توجه كنيد: كودكي كه در قبال حل صحيح مساله رياضي با رفتار مناسبي مواجه مي‌شود، مي‌آموزد كه مسائل رياضي را به طور صحيح حل كند.
رفتارگرايي (behaviorism): مطابق اين رويكرد موضوع روان‌شناسي رفتارهاي قابل مشاهده و رويدادها و محرك‌هاي محيطي است. مطالعات و آزمايش هاي كالبدشناس معروف روسي، ايوان پاولف و طرح يادگيري شرطي كلاسيك توسط وي، راه را براي رشد رفتارگرايي هموار كرد.
استرنبرگ رفتارگرايي را نوعي تداعي‌گرايي افراطي مي‌نامد كه براي تداعي ميان محيط و رفتار قابل مشاهده تاكيد دارد و طرح فرضيه پيرامون افكار دروني و راه‌هاي تفكر را فاقد اهميت و چيزي جز گمانه‌زني نمي‌داند. چنين برداشتي را مي‌توان در آثار "پدر رفتارگرايي افراطي "، جان واتسون مشاهده كرد.
واتسون عقيده داشت كه وظيفه اصلي روان‌شناسان بايد صرفا تمركز بر رفتار قابل مشاهده باشد. بي.اف. اسكينر كه يك رفتارگراي افراطي محسوب مي‌شود يادگيري اشكال مختلف رفتار را براساس رفتاري كه در واكنش به محيط شكل مي‌گيرد، تبيين مي‌كند.
به عبارت دقيق‌تر، اسكينر از طريق طرح شرطي‌سازي عاملي (Operant conditioning) كه اشاره به تقويت و تضعيف رفتار در قبال حضور يا عدم حضور پاداش يا تنبيه دارد به تبيين اشكال مختلف رفتار پرداخت. به سبب كارهاي برجسته اسكينر، رفتارگرايي براي چند دهه به عنوان رويكرد حاكم در روان‌شناسي شناخته مي‌شد.
لازم به ذكر است كه روان‌شناساني همچون تولمن به نقد رفتارگرايي افراطي پرداخته‌اند و درك رفتار را مستلزم درك هدف و برنامه رفتار مي‌دانند.
روان‌شناسي گشتالت: شايد بتوان از روان‌شناسان گشتالت به عنوان جدي‌ترين منتقدان رفتارگرايي در تاريخ روان‌شناسي نوين ياد كرد.
در ديدگاه روان‌شناسي گشتالت فهم پديده‌هاي روان‌شناختي هنگامي ميسر است كه ما آنها را در قالب كل‌هاي سازمان‌يافته و ساختمند درك كنيم. براي مثال براي ادراك يك گل بايد كل تجربه خود از گل را در نظر آوريم و به همين دليل "كل با جمع اجزاي آن متفاوت است ".
در واقع مي‌توان تلاش روان‌شناسان سنت‌شكني همچون كرت كافكا، ولفگانگ كهلر و ماكس ورتيمر كه از بنيانگذاران روان‌شناسي گشتالت به حساب مي‌آيند را واكنشي به شكل افراطي رويكرد ساختارگرايي در نظر گرفت.
پيدايش روا‌ن‌شناسي شناختي
شناخت‌گرايي (Cognitivism) به عنوان رويكردي جديد در حوزه روان‌شناسي بر اين مساله تاكيد مي‌كند كه رفتار انسان را مي‌توان بر مبناي نحوه تفكر او تبيين كرد. با آغاز دهه 1960 پيشرفت‌ها در حوزه‌هاي روان ـ زيست‌شناسي، زبان‌شناسي، مردم‌شناسي و بويژه هوش مصنوعي در كنار واكنش روان‌شناسان به رفتارگرايي موجب شد كه مقدمات پيدايش روان‌شناسي شناختي فراهم آيد.
نقد بنيادين روان‌شناسان آن دهه به رفتارگرايي در اين مدعا خلاصه مي‌شد كه رفتارگرايي قادر به تبيين چگونگي انديشيدن افراد نيست. در اين ميان، نگارش كتاب روان‌شناسي شناختي توسط اولريك نيسر نقش برجسته‌اي در شناساندن اين رشته نوبنياد ايفا كرد.
نيسر، روان‌شناسي شناختي را به عنوان "مطالعه نحوه يادگيري، سازماندهي، ذخيره‌سازي و كاربرد دانش " تعريف مي‌كرد. هر چند در اين ميان نبايد تلاش افرادي همچن آلن نيوول و هربرت سايمون را ناديده گرفت. در هر حال دهه 1970 به عنوان دهه به رسميت شناختن روان‌شناسي شناختي نامگذاري شد. استرنبرگ در كتاب خود تحت عنوان "روان‌شناسي شناختي " در توصيف اين حوزه مهم از مطالعات روان‌شناسي چنين مي‌نويسد:
"اغلب روان‌شناسان شناختي درصدد درك چيزي بيش از محتواي شناخت هستند، آنها در پي درك چگونگي و چرايي تفكر نيز هستند يعني پژوهشگران راه‌هاي توضيح شناخت و همچنين توصيف آن را جستجو مي‌كنند.
روان‌شناسان شناختي براي اين كه از توصيف فراتر روند بايد از آنچه مستقيما مشاهده مي‌شود به آنچه مي‌توان از مشاهدات استنباط كرد منتقل شوند. " استرنبرگ، 1387، 31.روان‌شناسان شناختي براي مطالعه چگونگي فرآيند تفكر انسان از روش‌هاي مختلفي همچون تجارب آزمايشگاهي، تحقيقات روان‌شناختي، خودسنجي، مطالعات موردي، مشاهدات طبيعي، شبيه‌سازي رايانه‌اي و هوش مصنوعي استفاده مي‌كنند.
از روش‌هاي فوق، 2 روش آخر نيازمند توضيح است. در شبيه‌سازي رايانه‌اي تلاش مي‌شود كه رايانه عملكرد شناختي انسان را در تكاليف مختلف شبيه‌سازي كند. در هوش مصنوعي تلاش مي‌شود رايانه عملكرد شناختي هوشمندانه‌اي را ارائه دهد صرف‌نظر از اين كه عملكرد شباهتي با عملكرد شناختي انسان داشته باشد يا نداشته باشد.
جمع‌بندي
روان‌شناسي شناختي به عنوان شاخه‌اي از علوم شناختي (Cognitive Science) درصدد درك عميق فرآيند شناخت و ملزومات مربوط به آن است. علوم شناختي در جايگاه حوزه‌اي ميان رشته‌اي ايده‌ها و روش‌هاي مختلف را از علوم مختلف همچون روان‌شناسي شناختي، هوش مصنوعي، فلسفه، زبان‌شناسي، مردم‌شناسي و... به كار مي‌گيرد تا نحوه دستيابي انسان به دانش و چگونگي استفاده از آن را مورد بررسي قرار دهند.
در كنار روان‌شناسان شناختي، ساير روان‌شناسان همچون روان‌شناسان اجتماعي، روان‌شناسان انگيزش و هيجان و روان‌شناسان مهندسي كه تعامل ماشين و انسان را بررسي مي‌كنند به همكاري با يكديگر ادامه مي‌دهند.

نويسنده : مهدي ميرلو


دسته ها : روانشناسی
سه شنبه 1390/2/27 13:48
X